مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

233

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ملك شهر مجوس بياوردند . پس رسول ، زمين بوسه داد و گفت : اين ملك از ملوك عجم است و سال‌ها است كه او را پسرى گم‌گشته و از بهر او همىگردد . قمر الزمان گفت : اين پادشاه در عجم چه نام دارد ؟ گفت : او را ملك شهرمان گويند كه خداوند جزاير خالدانست . چون قمر الزمان سخن رسول بشنيد ، فريادى بلند بزد و بى خود بيفتاد و ساعتى بيهوش بود . چون به هوش آمد ، سخت بگريست و بامجد و اسعد گفت كه : اى فرزندان ، با خادمان برويد و جدّ خود را سلام كنيد . كه او پدر من ، ملك شهرمان است و او را بهستى من بشارت دهيد . كه او از بهر من محزون و اندوهناك است و تا اكنون جامهء نيلى از دورى من دربردارد . پس تمامت آنچه در ايام جوانى به دو روى داده بود ، از براى ملوك بيان كرد . و ملوك در عجب شدند . پس از آن ، پدر و پسر ، يكديگر را ملاقات كرده و هردو بى خود بيفتادند . چون به هوش آمدند ، ساير ملوك بملك شهرمان سلام كردند . آنگاه ملكه مرجانه را باسعد تزويج كردند . پس از آن بستان ، دختر بهرام را بامجد تزويج كردند . و همگى به شهر آبنوس بازگشتند . پس قمر الزمان بنزد ملك آرمانوس رفته ، جميع ماجرا بيان كرد و ملك آرمانوس بجمع آمدن فرزندان قمر الزمان شادمان شد و سلامت را تهنيت گفت . پس از آن ملك غيور بنزد دختر خود ، ملكه بدور درآمد . يك ماه در شهر آبنوس بماندند و ملك غيور با دختر خود ، ملكه بدور به شهر خود بازگشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهل و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك غيور با دختر خود ، ملكه بدور به شهر خويش سفر كرد و امجد را نيز با خود به سفر برد . چون به شهر خود برسيد ، امجد را در جاى خود بسلطنت بنشاند . و اما قمر الزمان ، اسعد را در شهر آبنوس بجاى خود بنشانيد و خود با پدرش ملك شهرمان سفر كرده ، همىرفتند تا بجزاير خالدان